نهايت بود ...

روزی هزار بار بر صفحه
دل بنويس:ميان بود و
نبودش تنها يک حرف
فاصله است!به همين
سادگی! و من.... روز و شب
جريمه سنگين رفتنت را
پرداختم! و جز دل که
روزی هزار بار خراش
افتاد، کسی نفهميد که
از ب، بودنت ،تا نون،
نبودت فاصله تا بی
نهايت بود ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 7:7  توسط nazanin
|
سخته بی تو با تو بودن ، سخته ، اما چاره ای نیست .
آخ ... آخ ... آخ
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 6:25  توسط nazanin
|
|
|

یک دقیقه سکوت و بعد ...
یک دقیقه خنده از ته دل !
اینها چیزی است که تبدیل به آرزویم شده است.
یادش بخیر دورانی که خندیدین درمان تمام دردها بود ... |
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 21:18  توسط nazanin
|
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودکی معصوم دلش برای دلم سوخت
و در رویاهایم مهربانی را نثار من کرد
،
همیشه و همه جا ،
دلم برای کسی تنگ است
که دلی به وسعت جغرافیای آرامش دارد
و جز رویای او و رویای من هیچ چیز دیگر میان ما نیست
و دل من با دل او به اندازه یک خدا فاصله دارد!
آه ! دیگر با کدامین دل جز دل او میتوان گفت که من هم نیمهی گمشدهای دارم ...
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 21:16  توسط nazanin
|
هوای عشق تازه نیست تور رگهام
نفسم این خاکِ
خون گرمم پاکِ ..
+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 2:56  توسط nazanin
|
تقدیم به نازنین ا بی
جمله ای باید گفت
سخنی باید راند
عشق را در پس یک عادت زشت
عشق را بر سر یک کوه هوس
به لجن می گیرند...
آتشی باید ساخت
باید انداخت به جان همه کس
جغد تاریکی این خانه مخروبه ما
سالهاست در پس این زندان است
زندگی نارنجی است
زندگی نشئه یک شب پره است
که به سوسویی یک مهتابی
همه هستی خود را به فنا می دهدش
آه...
من دگر خسته و پژمرده و تنها هستم
به طریقی که در این گنبد دوار رواست :
عشق را در پس یک عادت زشت
عشق را بر سر یک کوه هوس
به لجن می گیرند
+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 2:41  توسط nazanin
|
شنیدید تا حالا یکی خودشو گم کرده باشه..
من امروز دیدم که نیستم.دیدم گم شدم .نمی دونم کجا...
شاید جاگذاشتم خودمو ..
نمیدونم کجا گم شدم..
هرچی تو آینه نگاه کردم نددیدم خودمو...
کسی منو ندیده..
تف به هر چی عصر جمعه ی پرخاطرست تف......
از یابنده تقاضا می شود منو پیدا نکنه...
دلم بد جوری واسه خودم لک زده...
+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 2:29  توسط nazanin
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 19:32  توسط nazanin
|
دنیا را میبینی؟ یک طرف سرخ به رنگ خون، آن طرف سفید به رنگ کریسمس، اینجا سیاه به رنگ عشق.
گریه ام میگیرد از این همه تضاد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 19:29  توسط nazanin
|
وقتیکه به زندگیم فکر میکنم، غمیگین میشم، شاد میشم، مثل دیوونه ها میخندم و بعضی وقتها گریه میکنم! از کارهایی که میتونستم طور دیگه ای باهاشون کنار بیام خیلی عصبانی میشم.
چی بودم چی شدم، همش با خودم فکر میکنم اگر فلانی نبود چی میشد؟! اگر این کار و یا اون کارو نمی کردم چی میشد؟! خلاصه هزار جور فکر دیگه و هزاران رنگ از علامتهای سئوال بی جواب!
قرار بود پست قبلی من، آخرین نوشته ای باشه که من در این وبلاگ نوشتم، اما وقتی نظر خیلی از دوستام رو خوندم دیدم نه، حق با من نیست، هزار راه نرفته تو زندگیم بود و من خیلی خودخواهانه برخورد کردم، از روی حماقت تصمیماتی گرفته بودم که شاید یک بچه دبستانی هم بهتر از من میتونست راه درست یا غلط رو تشخیص بده، من واقعاً کی هستم؟!
همش علامت سئوال و تعجب! واقعاً مسخره است، من خیلی خوشبختم، خوشبختم برای اینکه چشم دارم، تا بتونم ببینم. خوشبختم برای اینکه هنوز یکی هست تا سایه اش بالای سرم باشه و وقتی حالم بد شد به دادم برسه! خوشبختم برای اینکه هنوز کسانی هستند که احساس و حس همدردی دارن! خوشبختم برای اینکه نفس میکشم، این همه خوشبختی دارم! پس واقعاً چرا ما آدما گاهی احساس میکنیم که بدبختیم و از خوشبختی دوریم؟! شاید میخواهیم که دور باشیم!!! وای خدای من!!!
وقتیکه به زندگیم فکر میکنم، میبینم گذشته رو نمیشه دوباره عوضش کرد، اما میشه دوباره گذشته ای ساخت که دیگه دلت نخواد عوضش کنی! زمانی که به زندگیم فکر میکنم با خودم میگم وقتی میتونم بخندم برای چی گریه کنم؟! کافیه فقط کمی به دنیای کودکانه ی خودم برم! یا همون کودک درون خودمون! اونوقت خندیدن سادست، واییییییی حالا میتونم به خودم بگم: نازنین تولد دوباره ات مبارک!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 21:59  توسط nazanin
|
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...! من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید...! من نه عاشق بودم نه دلداده به گیسوی بلند و نه الوده به افکار پلید....! من به دنبال نگاهی بودم...! که مرا از پس دیوانگیم می فهمید
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 0:30  توسط nazanin
|
من خنده هايم را ، گريه هايم را
از هوا ، زمين و تو پس مي خواهم

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 3:18  توسط nazanin
|
از زندگی خسته نيستم !
تکرار مسخره اش آزارم ميده . . .
من واسه تو مثل یه شمعم
آدما وقتی برقشون میره شمع روشن میکنن

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:35  توسط nazanin
|
شاید هر کس واسه خودش یه قانونایی داشته باشه !!؟
قانونه شماره 10 من میگه :
تحمل کن ، ولی کسی رو مجبور نکن . . .

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:29  توسط nazanin
|
يه روزي
يه جايي
يه كسي
يه جوري
يه چيزي
صبر داشته باش
صبر داشته باش
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:28  توسط nazanin
|
بيا براي بهبود شرايط
چند قدم برداريم
يك ، دو ، سه
.
.
.
هشت ، نه ، ده
چه قدر مهربان تر شده اي حالا كه از هم
بيست قدم دوريم !!!

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:27  توسط nazanin
|
دير زماني است كه سكوت كرده اي !
عاشق توفان پس از اين آرامشم
چيزي بنويس
حرفي بزن
اين بار نپرس ، تو بگو " چه خبر ؟!"

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:26  توسط nazanin
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 0:27  توسط nazanin
|
ساعت 1:40نیمه شب
سکوت ِشب ... دل ِمن ...
ای دل ،ای مهربان ،ای همنشین ِشبهای من
امشب بارون به مهمونی چشمام اومده
امان ازاین خاطرات ،خاطراتی که گاهی به لطیفی ِ قاصدک و گلبرگ شقایقه....
و گاهی تلخ و کشنده مثل ِسوختن پروانه .....
قلبم یخ کرده ... مغزم قفل کرده ....
چیزی که دلم بخواد و در موردش بنویسم گم شده
دلم می خواد برم ...
برم یه سفر دور و دراز، جایی که آدمهاش معرفت داشته باشن
گاهی حس می کنم به آخر خط رسیدم و مرگ رو به هر چیز دیگه ایی ترجیح می دم
گاهی تصویر مبهمی از مرگمو می بینم و قطره اشکی رو که ممکنه برای من و
به خاطر من ازگونه ایی به زمین بچکه........
نمیدونم چه کنم وقتی انبوهی از سوالات گزنده و اکثرآ مضحک آزارم می ده
و همین سوالها باعث میشه خواب از چشمام گرفته شه....
در سکوت نیمه شب تنهاترم ماه می تابد درون بسترم
هر کسی با درد خود در خلوت است
خواب یا بیدار ، چشمانی تراست
آینه تاریک و تنها می شود
آسمان در فکر فردا می شود
آری ، آری! نیمه شب ، تنهاترم
ماه می تابد به چشمان ترم
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 3:8  توسط nazanin
|
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 3:4  توسط nazanin
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:47  توسط nazanin
|
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 9:49  توسط nazanin
|
|
موندم تو کار زمونه... |
دیشب
دیروز
پریروز
هفته ی قبل
همین چند ساعت پیش
فقط به این فکر کردم
که چه خوب می شد
اگه کمی انصاف
لا به لای نوشته های گنده کلام آدما
پیدا می شد
شایدم من پیدایش نکردم
مثه همیشه گم شدم
اونقد گم که دیگه راه خونه یادم نیس
اونقد گم که راه و از چاه تشخیص نمی دم
مثه همیشه از دانایی بیزارم
که من خدای نادانیم
خدای بی انصافی
و خدای حماقت
ازصداقت فاکتور گرفتم
خسته م... |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 15:56  توسط nazanin
|
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 17:6  توسط nazanin
|
ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم
واسه تو یه عمر اسیر کنج این خونه بودیم
ما که رفتیم تو بمون با اون که دوسش داری
با اونی که پنهونی سر روی شونش میذاری
ما که رفتیم ولی این رسم وفا داری نبود
قصه ی چشمای تو واسه ما تکراری نبود
ما که رفتیم ولیکن قدرت و دونسته بودیم
بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم
ما که رفتیم تو برو دل بده دست دیگری
به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری
ما که رفتیم تو بشین زیر نگاه عاشقش
آرزوم اینه فقط تلف نشه دقایقش...
ما که رفتیم تو بمون با اون که تازه اومده
اون که با اومدنش اتیش به قلب من زده
ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود
دل ما لایق این که بندازیش زمین نبود
ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 16:44  توسط nazanin
|
چه حرفی برای گفتن مانده وقتی تو خاموشی چه دليلی هست برای شادی وقتی تو نيستی چه بهانهای برای گريه هست وقتی حضور چشمانت نيست چه نيازی به زندگی است وقتی تو ميروی چه اهمیتی دارد تپیدن قلب وقتی عشقت را دریغ کردی بیه
ا
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 19:31  توسط nazanin
|
اگه يک کم فکر کني مي بيني زندگي ارزش زنده بودن رو نداره. اگه يک کم بيشتر فکر کني مي بيني زندگي ارزش مردن رو هم نداره. پس هميشه سعي کن قدر چيزي رو که امروز داري رو خوب بدوني. اما اگه خيلي فکر کني مي بيني مردن و زنده بودن ارزش فکر کردن رو نداره. هميشه يادت باشه چيزي که امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 19:29  توسط nazanin
|
تن سپيد جاده...از سيل گريه آسمان
هميشه خيس،خيس است
واکنون
جاده رفيق من شده است
اما..بي انتها تر از گذشته
امروز...چون روز هاي رفته
آتشفشان چشمان
ميل فوران دارد
واينک جاده
در اشکهاي من
غرق مي شود
دلم خيلي گرفته
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 19:28  توسط nazanin
|
باز هم مثل شبهاي ديگه دلم حسابي گرفته
دلم واسه خودم ميسوزه از اين که همش بيخودي به اين اون اعتماد ميکنم
بازم حالشا گرفتن نميدونم از دست اين دل سادم چي کار کنم........
حالا از کوچه و خيابونا که بگذريم از زشتيهاي جامعه که بگذريم ميرسيم
به وضع حال خودم نمي دونم به حال کي گرييه کنم دلم به ادماي بدبخت بيچاره بسوزه يا خودم .
ديگه دارم حسابي بال بال ميزنم از ا ين همه دروغ خسته شدم
از اين که اينقدر دوروئي زياد شد که هيچ کسي ديگه به کسي اعتماد نداره
اگه راستشا بگي يه جور بد برداشت ميکنند يا اصلا باور ندارن که راسته
ديگه هيچ کس با ادم رو راست نيست مثل اين که فقط بلد ن به راحتي دل آدما
را بشکنند حتي نزديگترين کس آدم هم اينجوريه ديگه چه برسه به غريبه ها
خلاصه ديگه خسته شدم يه مدتي که تصميم گرفتم اصلا ديگه باکسي درد دل نکنم
اصلآ صميمي نشم . اصلآ حرف نزنم .
بياد آرزو ها يم سکوتي مي کنم سکوتـــــي بالا تر از فريــــــــــــــــــاد
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 19:27  توسط nazanin
|
کولباره ارزوهات روي دوشت تا کجا ها رفتي با پاييه پياده*
*رفتيٌ به هر چيزي خاستي نرسيدي متاسفم برات اي دل ساده*
*دل به هرکي دادي ازسادگي دادي زندگيت روپاييه دل دادگي دادی*
*هرجاکه ديدي چراقي پرفروقه تا بهش رسيدي فهميدي دروغه*
*عاشقا خسته غم گينوپريشون دل بيکس دلکه بي سروسامون*
*دل زخمي دل تنها تکيده دل گر يونه مرااي دله گريون.....*
*کوله باره ارزوهات روکي دزديد دل ديونه به گريهات کي خنديد*
*عاشقاخسته غمگين پريشون دل بي کس دلکه بي سرسامون*
*توروباهولوولا تنها گذاشتن اوناکه لياقته عشق رونداشتن*
*تکو تنهايي با پايه پياده*******متاسفم برات اي دل ساده*
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 19:22  توسط nazanin
|